تا او خود را دریابد
و چقدر سخت است
عزیزترینت را رها کنی
اما من آنقدر او را دوست دارم
که او را رها می خواهم برای همیشه
رها از تمامی بندها و زنجیرها
هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او
برای او بندی نساختم
اما او در بند خود گرفتار بود
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از خود رها شدم...
گاه آرزو می کنم،
کاش می توانستی چند صباحی چون من باشی...
بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛
ببینی آن چه که می بینم
احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛
دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،
همه را یکباره و باهم
اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛
می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم.
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،
بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان
این همه را از تو دارم...
دو مشت گِل در دست گیر
تا آنجا که می توانی به هم بیامیزشان
از مشتی از آن تندیس من
و از مشتی دیگر تندیس خود
اکنون بی درنگ تندیس ها را خرد کن
دوباره به هم بیامیزشان
از نو هر دو را بیافرین
یکی به شکل تو
ودیگری به شکل من
گِل من گِل توست
وگِل تو گِل من...
وخداوند روز اول آفتاب را آفريد
روز دوم دريا
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حيوانات
روز ششم انسان را
و روزهفتم خداوند انديشيد ديگر چه چيز را نيافريده است
پس تورا برای من آفريد...
نمی خواهم چنان بی نیاز باشم
که تصور کنم خود به تنهایی می توانم راه پیش ببرم،
یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی
را با دیگری تقسیم کنم،
ونمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم،
که نگویم:
خواهان توام
نیازمند توام
وهمیشه دوستت دارم...

